تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )

286

تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )

وسط المشقّر فى غبراء مظلمة * لا يستطيعون بعد الضّرّ منتفعا فقال للملك اطلق منهم مائة * رسلا من القول مخفوضا و ما رفعا ففكّ عن مائة منهم اسارهم * و أصبحوا كلّهم من غلّه خلعا بهم تقرّب يوم الفصح ضاحية * يرجو الاله بما اسدى و ما صنعا فلا يرون بذاكم نعمة سبقت * ان قال قائلها حقا بها و سعا « او را از تميم بپرس كه در روزى كه ايشان را مىخريدند همه گرفتار و زار پيش او آمدند ؛ و آن در وسط دژ مشقّر در ميان گرد و خاك تيره و تارى بود كه نمىتوانستند پس از زيانى ( كه به كاروان رسانده بودند ) به سودى برسند ؛ پس ( هوذه ) به پادشاه گفت : صد تن از ايشان را رها كن و اين سخن را به نرمى و با آوازى پست ، نه بلند ، گفت ؛ پس او صد تن از ايشان را از بند بيرون آورد و همه از زنجير او رها شدند او با اين كار در روز فصح « 1 » آشكارا به خدا تقرّب جست و در اين نيكوكارى اميد ( خشنودى ) خداوند را داشت ؛ اما ايشان اين كار او را نعمت و نيكى ندانستند ؛ اگر گويندهء آن را مقصود از آن سخن حقى باشد كه به آن كار بندد . » اعشى در اين شعر مىگويد كه بنى تميم به نعمت او ( هوذة ) ناسپاسى كردند « 2 » . هشام گويد « 3 » : چون مرگ وهرز - در آخر پادشاهى انوشروان - فرا رسيد

--> ( 1 ) - معلوم مىشود كه هوذه مسيحى بوده است ؛ امّا با استيلاى ايرانيان آتش‌پرستى نيز به اين ناحيه آمده است . محمّد ( ص ) با اخذ جزيه از « مجوسان هجر » به ايشان اجازه داد كه در آنجا بمانند ( بلاذرى ص 78 به بعد ) . امّا عدّهء ايشان مسلما كم بوده است . ( 2 ) - نام آخرين حاكم ايرانى بحرين مرزبان سيبخت ( با ياى مجهول ) بوده است ( بلاذرى ص 78 ) و از قوم عرب منذر بن ساوه كه بعد اسلام آورد با او همكارى مىكرده است . منذر اندكى پس از رحلت پيغمبر ( ص ) مرد ( بلاذرى ص 78 به بعد ، اين هشام صفحات 945 و 971 و غيره ) . حمزه ( ص 138 ) پيشتر از آن تاريخ ( عصر خسرو اوّل و هرمزد چهارم ) حاكم ايرانى ديگرى براى عربستان به نام انوشازاذ ( چنين است در نسخهء ليدن ) پسر گشنسب‌ده ( ؟ ) ذكر مىكند . امّا نمىدانيم كه محلّ اقامت او كجا بوده است . ( 3 ) - اين داستان دنبالهء قصّهء وهرز مذكور در گذشته است و به دورهء درخشان ابناء مربوط